من آدم حساسی نيستم.

وقتی خانه‌ی والدينم را ترک كردم گريه نكردم،

وقتی گربه ‌ام مرد گريه نكردم،

وقتی در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم

و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم.

اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت.

با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می ‌کردم.

از آن فاصله، رنگ و نژاد و مليتی نبود.

ما بوديم و یک خانه گرد آبی.

با خود گفتم انسان ها برای چه می جنگند؟

شست دستم را به سمت زمین گرفتم

و تمام دارایی ام و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شستم پنهان شد

و من اشک ریختم...

«نیل آرمسترانگ»